حكيم زجاجى
1314
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نشايد از اين عهده « 1 » آيد برون * به يك سال ده تن كند آزمون قزلارسلان شاه برپاى خاست * چو سروى باستاد برجاى راست يكى گرز برداشت زرين ، گران * پس از پيش جوهر بشد بر كران به نزد برادر شد آن نامجوى * ز گيتى بدين كارها كامجوى بيامد ورا درّ و جوهر شگفت * تو را دختراناند « 2 » با شاه گفت تو برگير اين را پى دختران * به بخت تو گردند نيكاختران مرا درّ و جوهر نيايد به كار * بقاى تو خواهم من از كردگار برون آمد و پشت بر مال « 3 » كرد * شده خيرهرو مردم سالخورد اتابك نماند و گهر خاك شد * ز لوح بقا نام او پاك شد بماند اينچنين نام نيكو بهجاى * بدين راه رو تا بمانى بپاى به كام دل خود . . . . . . . . . . . خريد * به گنج گهر نام نيكو خريد بماند اين نكو نام تا جاودان * برفت از جهان آن شه موبدان « 4 » تو او را ولى خوان و شاهش مخوان * به فردوس نازد كنونش روان چو خواهى كه آبت نيفتد « 5 » ز جوى * تو نام نكو جوى و گوهر مجوى كنون بهر دانگى برادر به درد * كند سال و مه با برادر نبرد « 6 » پى نيم جو زر به بازار زار * پسر با پدر مىكند كارزار ببايد بر اين سفلگان خون گريست * ندانم كه اين دور پرخون ز چيست بيا تا نگوييم كس را بدى * نپوييم الا ره ايزدى اگر هست چندان دهيم و خوريم * وگر نيست دنبال كس ننگريم ز تبريز سلطان در آن رنج و درد * به همدان شد ، از رنج ، رخساره زرد علا دوله را دخترى بود نغز * پر از دانش و راى و پاكيزهمغز بدانم كه زن خاطره نام بود * سر زلف او عقل را دام بود در آن رنج ا [ ر ] سلان شه او را بخواست * به سوى حرم رفت آن سرو راست يكى ماه آن حور با شاه بود * شهنشاه با ناله و آه بود در آن سال او نيز بربست بار * برفت از جهان نارسيده به بار
--> ( 1 ) فرد ( 2 ) دختراينده ( 3 ) ماك ( 4 ) موحان ( 5 ) آب عهد ( 6 ) نبود